تبليغاتX
کلون

کلون

داستان

 

 

 

 

 بوسه های دهه ی چهل ای

مثل تمام فیلم های دهه ی 40 امریکا طوری او را می بوسی که انگار آخرین بوسه تان است . لب هایت را بسته روی لبانش می گذاری و نفست را حبس می کنی و تا می توانی به لبانش فشار می آوری طوری که دندان هایش را بیشتر از هر وقت توی دهانش احساس می کند . دستت را به بازوهایش می کشی و سعی می کنی  تحریکش کنی . اما 2 روز دیگر قرار است بفهمد که بهش خیانت می کنی . قرار است2 روز دیگر اتفاقی از جلوی کافه ای بگذرد و چشمش به تو بیافتد که آرام نشسته ای روبروی کسی که مثل خودش لباس نپوشیده. کلاه نگذاشته ، موهایش را شانه نکرده ، کت نپوشیده و کراوات نزده و برعکس خودش خوشش آمده که یخه اش باز باشد. تو چقدر احساساتی بهش نگاه خواهی کرد و او هم چه لبخند ها تحویل تو خواهد داد و چقدر سعی می کند وقتی دستت را روی لبه ی فنجانت گذاشتی دستت را لمس کند . تو چقدر سعی می کنی با چشمانت او را ببلعی و او نیز . چقدر قرارتان رومانتیک به نظر می آید و تو اصلن به فکر کسی نخواهی افتاد که در خانه نشسته و انتظارت را می کشد . خوب است که آن موقع به این فکر نمی افتی چون آن کس که قرار بوده بنشیند و چشم انتظارت باشد در همان لحظه پشت شیشه نگاهت خواهد کرد .

تو نمی دانی که قرار است بعد از این بوسه ی دهه ی چهلیِ  امریکایی پایت را از در بیرون نگذاشته ماشینت را ببینی که پنچر شده . تو نمی دانی که  می خواهی شوهرت را صدا کنی اما یادت می افتد که او چیزی از ماشین سرش نمی شود و پشیمان می شوی . نمی دانی که قرار است تلفنت را بیرون بکشی از کیفت و تا سر کوچه پیاده بروی و با تلفن تاکسی خبر کنی و با تاکسی سر کار بروی . آژانس برایت تاکسی خواهد  فرستاد و تو نمی دانی که راننده ی ماشین  دل فریب و جذاب است . تو او را نخواهی شناخت اما اطمینان می کنی که خنده هایش شیرین است . تو سیگاری از کیفت بیرون می کشی و نیم نگاهی از آینه می کنی و می گویی :

_ آقا فندک ماشینتون کار می کنه ؟

و او هم دست خواهد برد توی داشبورد و فندک طلایی اش را که داخلش تاس است را به تو می دهد و تو آن را می گیری و پس نمی دهی و توی کیفت می گذاری و شوهرت شب همان روز فندک را می بیند و می گوید :

_ فندک جدید خریدی ؟

_ آره ...

او آن موقع نخواهد فهمید که چرا سرد جواب می دهی و عقلش هم نمی رسد . فقط فکر می کند خسته ای و سعی می کند تو را بخنداند و  کنارت دراز بکشد و دستش را به اندامت بکشد تا بلکه حالی به حالی شوی و قدری کسلی از قیافه ات پاک شود . اما تو همان موقع خودت را کنار می کشی و می گویی :

_ امشب نه عزیزم ....خیلی خسته م ....

او توی خودش می رود برای فکر کردن و تو توی دست شویی  می روی برای مسواک زدن . به خودت در آینه خیره می شوی و به شوهرت فکر می کنی . مسواک زدنت بیشتر از همیشه طول می کشد . او خودش را می رساند کنارت، تا مسواکش را بردارد . با تو سرد برخورد می کند و مسواکش را می شوید و خمیر دندان را رویش می کشد و نگاهت نمی کند . تو از توی آینه نگاهش می کنی و بی توجهیه او را می بینی . قدری می ایستی و نگاهش می کنی و او را در آغوش می کشی .

_ ببخشید عزیزم ....امشب خیلی خسته م ....ناراحت نباش دیگه ....

او هم بهت اطمینان می دهد که ناراحت نیست و تو هم می روی و در تخت دراز می کشی و پشتت را به او می کنی و مثلن می خوابی . او ولی واقعن می خوابد و تو بیداری هنوز . بلند می شوی و کمی قدم می زنی . طوری در خانه راه می روی که انگار دنبال چیزی می گردی . البته با پاهایت نه با چشم هایت .قرار است تو آن چیز را پیدا  نکنی و به آشپزخانه هجوم  ببری تا به قول خودت ظرفشویی درمانی بکنی. سعی می کنی همراه ظرف های کثیف و شلوغ ذهن کثیف و شلوغ خودت را هم پاک کنی . موفق شده یا نشده برمی گردی به اتاق .کنار شوهرت . او خوابیده است و تو نگاهی به او می کنی . نفس عمیق می کشی و سرت را توی بالش  غرق می کنی .  

خودت نمی فهمی چه وقت خوابت می برد و بلند که می شوی شوهرت رفته است سر کار و حالا نوبت توست که حاضر شوی .نمی دانی چه لباسی را بپوشی . کمدت را باز می کنی و شال بنفشت را دور موهای خرماییت می پیچانی و نگاهی به آینه می کنی . خوشت نمی آید و اینبار صورتی چرک را امتحان می کنی و نگاهی به آینه . لبخندت را امتحان می کنی و چرخ زدنت را . سلام کردنت را تست می گیری و احوال پرسی ات را . قدری لبانت را می خوری  تا صورتیه کمرنگ ماتیکت خودش را به تمام مساحت لبانت برساند . ابرو هایت را بالا می اندازی و سعی می کنی از آرایشت مطمئن شوی .

مطمئن می شوی و کیفت را بر می داری و سوییچ ماشینت را . به جلوی ماشین که می رسی قدری مکث می کنی . همان موقع تو حدسی می زنی و سویچ را پرت می کنی  داخل و می خندی و پا بیرون می گذاری .تو نمی دانی که تا سر کوچه پیاده می روی  و قدری صبر می کنی.نمی دانی که حدست درست از آب در می آید . راننده ی دیروزی ترمز می زند و تو سوار می شوی . اما اینبار جلو.

_سلام

_سلام

_ دیشب چرا گوشیتو جواب نمی دادی ؟

_ شوهرم کنارم بود ....

راننده خواهد خندید و به تو بر خواهد خورد . اینجا باید پیاده شوی . خودت می فهمی که ناراحت شده ای اما پیاده نمی شوی . ادامه می دهی .

_ زنم رفته خونه ی باباش ....شهرستان ....امشب میای خونم؟

بار دیگر تو ناراحت می شوی . باز هم باید پیاده شوی . اما خودت هم نمی دانی تصمیمت چیست . انگار از غرور مزخرفت خجالت می کشی و با خودت می گویی حالا که سوار شدم باید تا ته ش بروم . پیاده نخواهی شد . ادامه می دهی .

_فک نمی کنی داری خیلی تند پیش میری ؟

_ نه ....واسه چی .....خوب زنم نیست گفتم تو بیای واسم شام بپزی .....

_ ببخشید من کلفت نیستم .....من واسه شوهرم شام نمی پزم ....

_ من که شوهرت نیستم ....

می خندی اما خودت هم نمی دانی خنده ات از سرِ چیست ؟ تو را می رساند محل کارت و از ماشین پیاده نمی شوی تا مقنعه ات را جایگزین شالت کنی و ماتیک صورتی ات را کم رنگ تر کنی . قبل از رفتن سرت را از پنجره تو می بری .

_ فردا شب منو ببر یه رستوران خوب .....

راننده خنده ای از سر ناچاری می کند .

_ حالا تا فردا ببینیم چی میشه ؟...

تودستانت را دور گردن شوهرت حلقه کردی و هنوز داری لبانت را محکم  فشار می دهی . شوهرت به زور گردنش را از حلقه ی دستانت آزاد می کند و می گوید .

_ بابا من نفس ندارم ....یه وقت تو همین لب گرفتنا جون میدما ....

تو خنده ای تحویل شوهرت می دهی . اما نمی دانی که دو روز دیگر بعد از ظهر قرار است گوشی ات زنگ بخورد . تو گوشی را برداری و صدای پشت خط محل قرار را بگوید . تو نمی دانی که قرار است دست و پایت شل بشود و از خوشحالی بال در بیاوری . خوشحالیه هیجانی جدید در زندگی ات . هیجانی که تیپش با شوهرت فرق دارد . راننده است و قرار است تا یک ساعت دیگر با او آشنا بشوی . تو نمی دانی که قرار است زودتر برسی و سر میز بنشینی و لیوانی آب بخوری تا راننده از راه برسد و شاخه ای گل رز برایت بیاورد . تو نمی دانی که شوهرت آن روز بلیطی مجانی برای دیدن تاتر نصیبش شده و دارد به سمت سالن تاتر قدم می زند . سالنی که روبروی کافه ی قرارت قرار دارد . تو اگر می دانستی، محل قرار را عوض می کردی . یا بعد از ظهر گوشی ات را خاموش می کردی تا صدای پشت خط نتواند قرار بگذارد .یا دیروز صبحش با شوهرت می رفتی سر کار . یا سعی می کردی زود بخوابی تا صبح زودتر بیدار شوی . یا اینکه همین حالا بعد از اینکه بوسه ی دهه ی 40 ای ت تمام شد وقتی که پا بیرون می گذاری ، وقتی با ماشین پنچر مواجه می شوی شوهرت را صدا کنی و سعی کنی متقاعدش کنی که ماشینش را به تو بدهد . تو اگر می دانستی .......تو اگر می دانستی .

تو نمی دانی و شوهرت بلیط در دست پشت شیشه خواهد آمد و شما را می بیند . تو متوجه او نمی شوی ولی او خوب تو را خواهد شناخت .نگاهت می کند . تو لحظه ای سرت را به سمت شیشه بر می گردانی و شوهرت کیفش را جلوی صورتش می گیرد. تو دوباره سرت را پایین می اندازی و شوهرت هم بر می گردد و تو اصلن نمی فهمی که اتفاقی افتاده . نمی فهمی مردی که کیف را جلوی صورتش گرفته می خواهد تا خانه گریه کند .

 

 

 

شبیه اسب ها که پیش از زلزله خبر دار می شوند و لگد می کوبند، نگران می شوی . حالا در کافه ای نشسته ای و مردی که روبرویت نشسته با شوهرت فرق می کند . چیزی باعث می شود یاد بوسه ی دهه ی چهلیِ دو روز پیشت بیفتی . نا خود آگاه می خندی و سرت را به سمت شیشه بر می گردانی . مردی پشت شیشه ایستاده که کیفش را جلوی صورتش گرفته . تو دوباره سرت را پایین می اندازی و شروع می کنی به لگد پرانی توی خودت . انگار تمام وجودت زلزله را پیش بینی کرده باشند. یک گله اسب در وجودت دارند شیهه می کشند و لگد می کوبند . احساس هوار شدن توی خودت را می کنی.دو ساعتی که توی کافه هستی به همین شکل می گذرد تا دیگر طاقت نمی آوری و پا به فرار می گذاری . آجر ها یک به یک دارند روی سرت می ریزند و تو فقط می دوی . فقط داری تند و تند تر می دوی . چند خیابان و میدان را رد می کنی . تابلو ها و عکس های یادگاری ات یک به یک به زمین می خورند و شیشه شان ترک بر می دارد . انگار زلزله نمی خواهد تمام بشود . ماشینی را سوار می شوی و هر طور هست خودت را به خانه می رسانی . هنوز زلزله بند نیامده . وارد خانه می شوی و وارد اتاق مشترکتان  . وسایل شوهرت جمع شده و هیچ اثری از او نیست . حالا کم کم ستون ها نیز دارند می ریزند و سقف نیز دارد هوار می شود . حالا فقط تو مانده ای توی این خانه ی خراب شده . یک گوشه از این خراب شده را پیدا می کنی و آوار را کنار می زنی و می نشینی. شروع می کنی به گریه کردن . فقط گریه می کنی و بوسه های دهه ی چهلیِ دو روز پیشت را مرور می کنی .

 بهمن 89

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 1:50 PM  توسط سمران  | 

بهبودی سر صالحیان لطفن!

 

 

یه خورده حرف مفت

احتمالن توی نظرات که برید می بینید که یه نفر حرفای خوبی نزده . من بابت اونا از همتون عذر خواهی می کنم . اما برای اینکه نشون بدم برام اهمیت نداره، حذفش نکردم و گذاشتم همه ببینن . فقط خواستم بگم وجودشو دارم که این جور چیزا رو بذارم همه ببینن. ولی کاش اون آقا یا خانم ناشناس هم وجود داشت خودشو معرفی می کرد . فقط واسه اینکه بدونم طرفم کیه .

بازم از همتون عذر می خوام .

خواب خرمگس ببینید

 

 



 

تراژدی فیزیک و تمبان

 

برای سومین ماشین که دست تکان دادم نگاه داشت .

_آقا بهبودی ؟

راننده سرش را پایین داد. مثل یک حرکت نوسانی. تخمه ای را پرت کرد سمت دهانش و روی هوا آن را بلعید . در را که باز کردم ونشستم تخمه  را بین دندان های عقبش شکاند . چِرِک صدا داد . نگاهی به من کرد و پوست تخمه را از پنجره ی پایین کشیده شده که آرنجش روی آن بود تف کرد بیرون . مثل یک حرکت پرتابه ای .

_داداش .....دانشجویی ؟

_بله ....

_چی می خونی ؟

_ فیزیک....

_یعنی هرچی مساله هست می تونی حل کنی ؟

_ هرچی که نه .....ولی در سطح خودم بلدم ....

تخمه ای دیگر بالا انداخت و چرک . بعد هم تف کرد بیرون .

_ سی ساله همه چیو کشیدن بالا الا یه چیز ....

_خوب....

_ خوب نداره داداش ......اون یه چیز چیه ؟

چشمش به مسافر خورد همینطور که داشت ترمز می کرد از کنار مسافر گذشتیم . صدایش تا به گوش ما برسد کم و زیاد شد . مثل اثر دوپلر . خودش را رساند به پنجره ی جلو . گوشی اش را به سینه اش چسباند و گفت :

_ ستارخان می خوره مسیرتون ؟

_ داداش تا بهبودی میرم .....

_ یعنی از صالحیان میندازین پایین ؟...

_ آره داداش ....تا صالحیان میرم ....

نشست عقب و گوشی را از بدنش کند و به گوشش چسباند . نجوا کنان حرف می زد . راننده از آینه به عقب نگاهی انداخت . دنده را جا زد و گفت :

_ چی شد داداش فک کردی ؟

_ والا چی بگم ....نمی دونم چیه ؟

_ دِ کی ....پس چطور فیزیک خوندی ؟

من چیزی نگفتم . او هم تخمه ای دیگر را بالا انداخت و چِرِک و تف و بعد گفت:

_ سی ساله همه چیو کشیدن بالا الا این تمبون بی صاحاب ما رو .....سی ساله کشیدنش پایین حالا حالا ها هم بالا نمیکشن .....

خندیدم . نگاهم کرد و قهقهه زد . قدری جلویش را نگاه می کرد و قدری به من . فقط می خندید . من هم لبخندم هنوز روی صورتم بود و داشتم به این فکر می کردم که چقدر اطلاعات من در فیزیک ناقص است .

 

                                                                                                           زمستان ۸۹

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم دی 1389ساعت 10:30 PM  توسط سمران  | 

تَلَپ.....تَلَپ.....تَلَپ....

 

 

توپ بسکتبال

 

توی مرور خاطراتم آخرین چیزی که کمکم می کند حافظه ام است .همش از واژه هایی مثل شاید ، حدودن، نمی دانم، اگر اشتباه نکنم، درست خاطرم نیست، فلانی بهتر می داند و از این قبیل چیز ها استفاده می کنم. برای همین 10 سالم بود یا یازده. البته برای داستان فرقی نمی کند . فقط شاید عده ای از روانشناسان اعتراض کنند چون خوب یک بچه،  10 ساله اش با  11 اش کلی توفیر دارد. ولی همین روانشناسان اگر در کلاس ما می شدند می فهمیدند که بچه ی 10 ساله با 11 ساله هیچ فرقی نمی کند. تازه ما تو کلاسمان داشتیم کسی که  9 ساله بود و با ما ها داشت درس می خواند و همانطور هم داشتیم کسی که با شش متر قد و یک من ریش و سبیل  می گفت 12 سالم است. حالا فکرش را بکنید که کمِ کم سنش چقدر بوده که از شرمش فقط 12 به زبانش آمده .معلوم نبوده اگر می خواست درس نخواند همان موقع  داشت کره هایش را سر پا می گرفت تا از شاش بگیردشان. برای همین مهم نیست چند سالم بوده .

داشتیم از مدرسه بیرون می آمدیم که مسعود پسر خاله ام گفت که توپ بسکتبال خریده و همان جا بود که گفتم اینجوری نمی شود. او توپ داشته باشد و من نه؟ اصلن مگر می شود ؟ چیش از من بیشتر است؟ تازه همه ی فامیل این را قبول داشتند که من از او بیشتر می فهمم. چون او هر سال نمره ی زیر 10 گرفتن برایش عادی بود و من نمره هایم از 12 پایین نمی آمد . باید  یک جوری سورش را نا سور می کردم .حتی به قیمت کتک. آخر من از بچگی هایم یعنی از 6 یا 7 سالگیم که باز هم نمی دانم دقیق 7 بودم یا 6 . کار هایی که می کردم دست آخر فقط برایم کتک داشت و قاشق داغ کرده. که البته هیچ وقت پشت دستم نچسبید . و فقط قاشق بیچاره هی بییخود سرخ می شد و آخرش حتی ذره ای از پوستم هم نصیبش نمی شد و طی عملیات های نا فرجامی که داشت روز به روز سیاه تر می شد .

اینقدر این کار ها زیاد بود که قاشق و مادرم کم آورده بودند. تا اینکه مادرم و یک کرور فک وفامیل در جلساتی که داشتند فقط یک راه به ذهنشان رسید. آن هم روان شناس بود . البته دقیق نمی دانم در آن جلسه قاشق هم حضور داشت یا نه. ولی حقش بود که او هم در جلسه ی شاکیان حضور داشته باشد. روز روانشناسی را یادم هست .

_ سلام آقای دکتر .

_سلام جانم. خیلی خوش آمدین............. سلام عزیزم وای چه پسر خوشگلی.

من هم که ترسیده بودم جواب سلام ندادم .چون برادر بزرگترم گفته بود یک آمپول که سوزنش به اندازه ی دستت هست می زنند به کونت و تا یک هفته نمی توانی راه بروی. البته این ها را با جدیت تمام گفته بود.  چون خودش بیچاره رفته بوده برای سرما خوردگیش آمپول بزند که وقتی آمپول را زده  اینقدر درد کشیده که فکر کرده سوزن آمپول به اندازه ی دستش بوده و همه ی کونش را جر داده. برای همین اینطور به من گفته بود .  البته این را هم گفته بود که دکتر گفته بوده شل کند و او نتوانسته و همین دردش را بیشتر کرده . نصیحتم هم می کرد که تو حتمن شل کنی.وقتی به او گفتم که از آمپول خبری نبوده زده زیر گریه و به مادرم گفته : چرا او را پیش دکتر های خوش اخلاق می برید و من را پیش بد اخلاق ها. مادرم هم جوابش را نداده.

 با ترس قدم برداشتم طرف اتاق دکتر ولی تا ظرف شکلات را روی میزش دیدم فهمیدم که آمدیم مهمانی. فقط با این تفاوت که هیچ کس کفش هایش را در نمی آورد و همه  روی صندلی می نشینند. به جای اینکه چهار زانو روی زمین بشینند و یا اینکه به پشتی تکیه بدهند و پاهاشان را دراز کنند. یک صندلی که به نظر راحت تر می آمد را انتخاب کردم و روش تقریبن ولو شدم . دکتر هم شکلات را بهم تعارف کرد . من هم اولی را که برداشتم به مادرم نگاه کردم که یعنی می توانم بعدیش را بردارم؟. مادرم هم چشم غره ای رفت که یعنی اگر برداری از در بیرون نرفته سیاه و کبودت می کنم. بر نداشتم و گفتم :

_ممنون

_چرا جانم؟ اگه می خوای بیشتر بردار .

دوباره به مادرم نگاه کردم ولی تغییری حاصل نشده بود .

_نه مرسی . ما خونمون خوردیم از اینا .

دکتر هم لبخندی زد و رفت سمت مادرم و همینطور که حرف می زد شکلات هم تعارف می کرد.

_ خوب جانم. بگید ببینم این آقا پسرمون چیکار کرده که آوردینش این جا.

_والا آقای دکتر چی بگم . حرف که گوش نمی کنه....

_بیشتر بفرمایین.

_خیلی ممنون.......حرف که گوش نمی کنه. اگرم گوش کنه برعکس کاری می کنه پشیمون شی از اینکه بهش کار دادی.

دکتر هم رو کرد به من و گفت:

_ آره عزیزم؟ مامان راست میگه؟

من هم جواب ندادم و فقط سعی کردم آرام تر شکلاتم را بخورم تا تمام نشود.

بماند که در آن مهمانی مادرم به تمام تخس بازی هام اشاره کرد تازه بیشتر از چیزهایی که خودم یادم بود. خوب مثلن آشغال سبزی دادن به همسایه مان را یادم بود .

 مادرم بعد از در گوشی ای که بهم زده بود گفته بود:

_حمید بیا این آشغال سبزیا رو بریز تو جوب .....

من هم آشغال ها را  از دستش گرفته بودم .

_ تو جوب بریزیا ....باز جلو در تکون ندی؟

آشغال سبزی ها را همانطور که در پارچه بود برده بودم دم خانه ی کبری خانم و داده بودم دستش و گفته بودم:

_بفرمایید مامانم داده .

_به مامانت سلام منو برسون و بهش بگو دستت درد نکنه

_چشم

یا یک روز دیگر جلوی خانه ی آقای عزیزیان رفته بودم و گفته بودم: ما امشب شام میایم خانه تان. و آن بیچاره ها هم کلی تدارک دیده بودند و بشین و بشین که ما می خواهیم برویم . تا دست آخر وقتی زنگ زدند فهمیدند که خیالبافیه من فقط باعث دعوت کردن خودمان شده.

این ها چیز هایی بود که خودم یادم بود و هر دفعه هم لذت می بردم که تعریفش کنند. بود باز هم شیطنت مثلن شاشیدن توی پارچ و برای مهمان ها آوردن.

 مادرم گفته بود: برو آب بیار و من هم  توی پارچ شاشیده بودم و گفته بودم: بیا براتون شربت آوردم. شانسی که آوردند کف شاش را از کف شربت تشخیص داده بودند و الا از اوره ی زیادی خونشان، بیمارستانی می شدند.  دیگر  از شاشیدن به رخت خواب ها و در و دیوار و کون برهنه رفتن میان خیابان می گذرم.

 همه ی این ها آن روز چیز هایی بود که دکتر فهمید و دست آخر هم فقط دکتر به مادرم گفته بود که بچه تان ناراحتی اعصاب دارد و من هم یادم هست به هر کسی که می رسیدم می گفتم : من عصب دارم و برای اینکه بفهمند جدی ام دست می کردم لای موهام و لاخه  موهایی که لای انگشتانم بود را نشانشان می دادم .

همه ی این پرونده ی درخشان باعث می شد که از ترس  کم آوردن هم شده دنبال یک نقشه ای باشم برای مسعود . یا توپش را جر بدهم یا بردارم و شیشه ی خانه همسایه شان را بشکنم و همه چیز را گردن مسعود بیاندازم.

ولی بیچاره گفت: بعد از ظهر میام دنبالت بریم بازی.

من هم که حسابی جا خورده بودم گفتم : باشه.

تا خانه گوه گیجه گرفته بودم که بلایی سر توپش بیاورم یا نه . کاش یک چیز دیگر بهم گفته بود. چیزی که دل من را بسوزاند یا  لااقل حسابی پزش را می داد. اینجوری حداقل تکلیفم مشخص بود. ولی حالا مجبور بودم تا بعد از ظهر صبر کنم تا ببینم چی می شود.  به خانه که رسیدم  دیدم هدیه توی حیاط است . خواهرم. تا من را دید پرید توی خانه و بعد در حالی که دست هاش پشتش بود آمد بیرون و گفت حدس بزن چی تو دستمه .

من که داشتم سایه ی توپ را می دیدم  جیغ زدم و گفتم:

_توپ بسکتبال.

هدیه مانده بود که از کجا فهمیدم. اول توپ را ماچ کردم، بعد هدیه را.

توپ را هی می کوبیدم به زمین .

مادرم هم به هدیه گفت:

_این چیچیه واسش گرفتی . تَلَپ تَلَپ .....

هدیه هم خندید و گفت:

_امروز با مریم رفته بودیم بازار . اون واسه مسعود گرفت منم گفتم واسه حمید بگیرم . بچه ست دیگه بذا بازی کنه.

 توپ را به زمین و دیوار و هر جایی که می شد می کوبیدم و مادرم هم می گفت:

_کله بابات ریدن اینقد تَلَپ تَلَپ نکن.

من هم می گفتم: باشه ولی کار خودم را می کردم. تَلَپ.....تَلَپ.....تَلَپ....

 

                                                                                                              پاییز 89

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم آبان 1389ساعت 3:38 PM  توسط سمران  |