بوسه های دهه ی چهل ای
مثل تمام فیلم های دهه ی 40 امریکا طوری او را می بوسی که انگار آخرین بوسه تان است . لب هایت را بسته روی لبانش می گذاری و نفست را حبس می کنی و تا می توانی به لبانش فشار می آوری طوری که دندان هایش را بیشتر از هر وقت توی دهانش احساس می کند . دستت را به بازوهایش می کشی و سعی می کنی تحریکش کنی . اما 2 روز دیگر قرار است بفهمد که بهش خیانت می کنی . قرار است2 روز دیگر اتفاقی از جلوی کافه ای بگذرد و چشمش به تو بیافتد که آرام نشسته ای روبروی کسی که مثل خودش لباس نپوشیده. کلاه نگذاشته ، موهایش را شانه نکرده ، کت نپوشیده و کراوات نزده و برعکس خودش خوشش آمده که یخه اش باز باشد. تو چقدر احساساتی بهش نگاه خواهی کرد و او هم چه لبخند ها تحویل تو خواهد داد و چقدر سعی می کند وقتی دستت را روی لبه ی فنجانت گذاشتی دستت را لمس کند . تو چقدر سعی می کنی با چشمانت او را ببلعی و او نیز . چقدر قرارتان رومانتیک به نظر می آید و تو اصلن به فکر کسی نخواهی افتاد که در خانه نشسته و انتظارت را می کشد . خوب است که آن موقع به این فکر نمی افتی چون آن کس که قرار بوده بنشیند و چشم انتظارت باشد در همان لحظه پشت شیشه نگاهت خواهد کرد .
تو نمی دانی که قرار است بعد از این بوسه ی دهه ی چهلیِ امریکایی پایت را از در بیرون نگذاشته ماشینت را ببینی که پنچر شده . تو نمی دانی که می خواهی شوهرت را صدا کنی اما یادت می افتد که او چیزی از ماشین سرش نمی شود و پشیمان می شوی . نمی دانی که قرار است تلفنت را بیرون بکشی از کیفت و تا سر کوچه پیاده بروی و با تلفن تاکسی خبر کنی و با تاکسی سر کار بروی . آژانس برایت تاکسی خواهد فرستاد و تو نمی دانی که راننده ی ماشین دل فریب و جذاب است . تو او را نخواهی شناخت اما اطمینان می کنی که خنده هایش شیرین است . تو سیگاری از کیفت بیرون می کشی و نیم نگاهی از آینه می کنی و می گویی :
_ آقا فندک ماشینتون کار می کنه ؟
و او هم دست خواهد برد توی داشبورد و فندک طلایی اش را که داخلش تاس است را به تو می دهد و تو آن را می گیری و پس نمی دهی و توی کیفت می گذاری و شوهرت شب همان روز فندک را می بیند و می گوید :
_ فندک جدید خریدی ؟
_ آره ...
او آن موقع نخواهد فهمید که چرا سرد جواب می دهی و عقلش هم نمی رسد . فقط فکر می کند خسته ای و سعی می کند تو را بخنداند و کنارت دراز بکشد و دستش را به اندامت بکشد تا بلکه حالی به حالی شوی و قدری کسلی از قیافه ات پاک شود . اما تو همان موقع خودت را کنار می کشی و می گویی :
_ امشب نه عزیزم ....خیلی خسته م ....
او توی خودش می رود برای فکر کردن و تو توی دست شویی می روی برای مسواک زدن . به خودت در آینه خیره می شوی و به شوهرت فکر می کنی . مسواک زدنت بیشتر از همیشه طول می کشد . او خودش را می رساند کنارت، تا مسواکش را بردارد . با تو سرد برخورد می کند و مسواکش را می شوید و خمیر دندان را رویش می کشد و نگاهت نمی کند . تو از توی آینه نگاهش می کنی و بی توجهیه او را می بینی . قدری می ایستی و نگاهش می کنی و او را در آغوش می کشی .
_ ببخشید عزیزم ....امشب خیلی خسته م ....ناراحت نباش دیگه ....
او هم بهت اطمینان می دهد که ناراحت نیست و تو هم می روی و در تخت دراز می کشی و پشتت را به او می کنی و مثلن می خوابی . او ولی واقعن می خوابد و تو بیداری هنوز . بلند می شوی و کمی قدم می زنی . طوری در خانه راه می روی که انگار دنبال چیزی می گردی . البته با پاهایت نه با چشم هایت .قرار است تو آن چیز را پیدا نکنی و به آشپزخانه هجوم ببری تا به قول خودت ظرفشویی درمانی بکنی. سعی می کنی همراه ظرف های کثیف و شلوغ ذهن کثیف و شلوغ خودت را هم پاک کنی . موفق شده یا نشده برمی گردی به اتاق .کنار شوهرت . او خوابیده است و تو نگاهی به او می کنی . نفس عمیق می کشی و سرت را توی بالش غرق می کنی .
خودت نمی فهمی چه وقت خوابت می برد و بلند که می شوی شوهرت رفته است سر کار و حالا نوبت توست که حاضر شوی .نمی دانی چه لباسی را بپوشی . کمدت را باز می کنی و شال بنفشت را دور موهای خرماییت می پیچانی و نگاهی به آینه می کنی . خوشت نمی آید و اینبار صورتی چرک را امتحان می کنی و نگاهی به آینه . لبخندت را امتحان می کنی و چرخ زدنت را . سلام کردنت را تست می گیری و احوال پرسی ات را . قدری لبانت را می خوری تا صورتیه کمرنگ ماتیکت خودش را به تمام مساحت لبانت برساند . ابرو هایت را بالا می اندازی و سعی می کنی از آرایشت مطمئن شوی .
مطمئن می شوی و کیفت را بر می داری و سوییچ ماشینت را . به جلوی ماشین که می رسی قدری مکث می کنی . همان موقع تو حدسی می زنی و سویچ را پرت می کنی داخل و می خندی و پا بیرون می گذاری .تو نمی دانی که تا سر کوچه پیاده می روی و قدری صبر می کنی.نمی دانی که حدست درست از آب در می آید . راننده ی دیروزی ترمز می زند و تو سوار می شوی . اما اینبار جلو.
_سلام
_سلام
_ دیشب چرا گوشیتو جواب نمی دادی ؟
_ شوهرم کنارم بود ....
راننده خواهد خندید و به تو بر خواهد خورد . اینجا باید پیاده شوی . خودت می فهمی که ناراحت شده ای اما پیاده نمی شوی . ادامه می دهی .
_ زنم رفته خونه ی باباش ....شهرستان ....امشب میای خونم؟
بار دیگر تو ناراحت می شوی . باز هم باید پیاده شوی . اما خودت هم نمی دانی تصمیمت چیست . انگار از غرور مزخرفت خجالت می کشی و با خودت می گویی حالا که سوار شدم باید تا ته ش بروم . پیاده نخواهی شد . ادامه می دهی .
_فک نمی کنی داری خیلی تند پیش میری ؟
_ نه ....واسه چی .....خوب زنم نیست گفتم تو بیای واسم شام بپزی .....
_ ببخشید من کلفت نیستم .....من واسه شوهرم شام نمی پزم ....
_ من که شوهرت نیستم ....
می خندی اما خودت هم نمی دانی خنده ات از سرِ چیست ؟ تو را می رساند محل کارت و از ماشین پیاده نمی شوی تا مقنعه ات را جایگزین شالت کنی و ماتیک صورتی ات را کم رنگ تر کنی . قبل از رفتن سرت را از پنجره تو می بری .
_ فردا شب منو ببر یه رستوران خوب .....
راننده خنده ای از سر ناچاری می کند .
_ حالا تا فردا ببینیم چی میشه ؟...
تودستانت را دور گردن شوهرت حلقه کردی و هنوز داری لبانت را محکم فشار می دهی . شوهرت به زور گردنش را از حلقه ی دستانت آزاد می کند و می گوید .
_ بابا من نفس ندارم ....یه وقت تو همین لب گرفتنا جون میدما ....
تو خنده ای تحویل شوهرت می دهی . اما نمی دانی که دو روز دیگر بعد از ظهر قرار است گوشی ات زنگ بخورد . تو گوشی را برداری و صدای پشت خط محل قرار را بگوید . تو نمی دانی که قرار است دست و پایت شل بشود و از خوشحالی بال در بیاوری . خوشحالیه هیجانی جدید در زندگی ات . هیجانی که تیپش با شوهرت فرق دارد . راننده است و قرار است تا یک ساعت دیگر با او آشنا بشوی . تو نمی دانی که قرار است زودتر برسی و سر میز بنشینی و لیوانی آب بخوری تا راننده از راه برسد و شاخه ای گل رز برایت بیاورد . تو نمی دانی که شوهرت آن روز بلیطی مجانی برای دیدن تاتر نصیبش شده و دارد به سمت سالن تاتر قدم می زند . سالنی که روبروی کافه ی قرارت قرار دارد . تو اگر می دانستی، محل قرار را عوض می کردی . یا بعد از ظهر گوشی ات را خاموش می کردی تا صدای پشت خط نتواند قرار بگذارد .یا دیروز صبحش با شوهرت می رفتی سر کار . یا سعی می کردی زود بخوابی تا صبح زودتر بیدار شوی . یا اینکه همین حالا بعد از اینکه بوسه ی دهه ی 40 ای ت تمام شد وقتی که پا بیرون می گذاری ، وقتی با ماشین پنچر مواجه می شوی شوهرت را صدا کنی و سعی کنی متقاعدش کنی که ماشینش را به تو بدهد . تو اگر می دانستی .......تو اگر می دانستی .
تو نمی دانی و شوهرت بلیط در دست پشت شیشه خواهد آمد و شما را می بیند . تو متوجه او نمی شوی ولی او خوب تو را خواهد شناخت .نگاهت می کند . تو لحظه ای سرت را به سمت شیشه بر می گردانی و شوهرت کیفش را جلوی صورتش می گیرد. تو دوباره سرت را پایین می اندازی و شوهرت هم بر می گردد و تو اصلن نمی فهمی که اتفاقی افتاده . نمی فهمی مردی که کیف را جلوی صورتش گرفته می خواهد تا خانه گریه کند .
|
|
شبیه اسب ها که پیش از زلزله خبر دار می شوند و لگد می کوبند، نگران می شوی . حالا در کافه ای نشسته ای و مردی که روبرویت نشسته با شوهرت فرق می کند . چیزی باعث می شود یاد بوسه ی دهه ی چهلیِ دو روز پیشت بیفتی . نا خود آگاه می خندی و سرت را به سمت شیشه بر می گردانی . مردی پشت شیشه ایستاده که کیفش را جلوی صورتش گرفته . تو دوباره سرت را پایین می اندازی و شروع می کنی به لگد پرانی توی خودت . انگار تمام وجودت زلزله را پیش بینی کرده باشند. یک گله اسب در وجودت دارند شیهه می کشند و لگد می کوبند . احساس هوار شدن توی خودت را می کنی.دو ساعتی که توی کافه هستی به همین شکل می گذرد تا دیگر طاقت نمی آوری و پا به فرار می گذاری . آجر ها یک به یک دارند روی سرت می ریزند و تو فقط می دوی . فقط داری تند و تند تر می دوی . چند خیابان و میدان را رد می کنی . تابلو ها و عکس های یادگاری ات یک به یک به زمین می خورند و شیشه شان ترک بر می دارد . انگار زلزله نمی خواهد تمام بشود . ماشینی را سوار می شوی و هر طور هست خودت را به خانه می رسانی . هنوز زلزله بند نیامده . وارد خانه می شوی و وارد اتاق مشترکتان . وسایل شوهرت جمع شده و هیچ اثری از او نیست . حالا کم کم ستون ها نیز دارند می ریزند و سقف نیز دارد هوار می شود . حالا فقط تو مانده ای توی این خانه ی خراب شده . یک گوشه از این خراب شده را پیدا می کنی و آوار را کنار می زنی و می نشینی. شروع می کنی به گریه کردن . فقط گریه می کنی و بوسه های دهه ی چهلیِ دو روز پیشت را مرور می کنی .
بهمن 89
